به نام خداوند مهر آفرین
سال 14094 اهورایی، 7037 میترایی، 3753 زرتشتی، 2573 کوروشی (شاهنشاهی) و 1394 خورشیدی

 

بنام خداوند یگانه




سکه

ثعلبه انصارى مردى از اهالى مدینه بود و در آن شهر سپند (مقدس) ‍ روزگار مى گذرانید. روزى نزد پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: ای پیامبر خدا! از خداوند بخواه که مال و ثروتى به من موهبت فرماید.
پیغمبر فرمود: اى ثعلبه! برو قناعت کن و به آنچه اکنون روزیت شده است بساز و خدا را شکر کن ، که بهتر از مال بسیار است که نتوانى شکر آنرا بجا آورى!
ثعلبه رفت ولى چند روز بعد آمد و درخواست خود را تکرار نمود و گفت: ای پیامبر خدا! دعا کن خداوند از فضل عمیم خود به من عطا فرماید. حضرت فرمود: مگر تو پیرو من نیستى؟ به خدا اگر من از خدا بخواهم ، کوههاى زمین برایم سیم و زر مى‌شود، ولى چنانکه مى بینى به آنچه بر حسب تقدیر روزى شده قانعم!
این بار نیز ثعلبه رفت و مجددا چند روز دیگر براى سومین مرتبه به حضور پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم شرفیاب شد و عرضکرد: ای پیامبر خدا! از خداوند منان مسئلت دار تا مرا مالدار گرداند. اگر خداوند از مال دنیا برخوردارم سازد، حق خدا را از آن ادا مى کنم و از مستمندان دستگیرى مى نمایم و به کسان و نزدیکان محتاج خویش به قدر کفایت کمک مى کنم.
 پیغمبر چون ملاحظه نمود که ثعلبه دست بردار نیست، برایش دعا کرد و فرمود: پروردگارا از خزینه خود به ثعلبه روزى کن!
ثعلبه چند رأس گوسفند داشت. اما پس از دعاى رپیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم برکت یافت و پیوسته بر گوسفندانش افزوده گشت، تا آنجا که از زیادی آن نتوانست در شهر بماند.
ثعلبه چون مردى دنیاپرست و حریص و تنگ نظر بود، شخصا چوپانى گوسفندان را به عهده گرفته بود! پیش از آنکه گوسفندانش فزونى یابد، نمازهاى پنجگانه را با پیغمبر در مسجد به جماعت مى‌گزارد.
ولى بعدها محلى در بیرون مدینه براى خود و نگاهدارى گوسفندانش ‍ ساخت و در آنجا سکونت گزید و نماز مغرب و عشا و صبح را در همانجا به تنهائى مى خواند. کم کم گوسفندانش زیاد شد و روزبروز بر تعداد آن افزوده گشت .
ثعلبه که بیرون شهر را براى نگاهدارى آن همه گوسفند تنگ دیده ، ناگزیر بیابان بزرگ گسترده ای را که با مدینه مسافت بسیار داشت انتخاب نمود و به آنجا کوچ کرد.
در آنجا خانه‌اى براى خود و جائى براى نگاهدارى گوسفندانش ساخت و با خاطرى آسوده به زندگى پرداخت. گوسفندان نیز از برکت دعاى پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم همچنان رو به افزایش بود.


چوپان

ثعلبه دیگر نتوانست حتى نماز ظهر و عصر را هم در مدینه برگزار نماید، و بدین گونه از ثواب و فضیلت نماز جماعت و اقتداى به پیغمبر و درک محضر پرفیض آن حضرت محروم ماند. فقط هفته‌اى یک روز به شهر مى آمد و در نماز جمعه شرکت مى‌جست .
چیزى نگذشت که گرفتارى دنیا و سرپرستى گوسفندان این فرصت را هم از او گرفت و بکلى از مدینه قطع علاقه کرد و در بیابان دوردست منزل گزید، و هر گاه کسى از آنجا مى‌گذشت اخبار مدینه و پیغمبر را جویا مى‌شد!
مدتى گذشت ، روزى پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم پرسید: ثعلبه کجاست و کارش به کجا کشید؟
عرض کردند: به قدرى گوسفندانش زیاد شده که اطراف شهر گنجایش ‍ آنها را نداشت، لذا به فلان بیابان رفته است، و در آنجا خانه‌اى ساخته و روزگار مى‌گذراند.
پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم با شنیدن این موضوع سه بار فرمود: واى بر ثعلبه !.
هنگامى که آیه زکات نازل شد و خداوند دستور داد پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از ثروتمندان زکات بگیرد و به مصارف نیازمندان برساند، حضرت هم در میان مبلغین و مأمورانى که براى اخذ زکات به اطراف اعزام داشت، از جمله دو نفر از قبیله جهنیه و بنى سلیم را خواست و احکام زکات گوسفند و شتر را به آنها آموخت .
سپس آن دو را با نامه‌اى مشتمل بر آیه زکات که فرمان خداوندى بود به سوى ثعلبه و مردى از قبیله سلمى فرستاد تا زکات گوسفندان و شتران آنها را گرفته بیاورند.
فرستادگان نخست نزد ثعلبه رفتند و نامه پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم را بر وى خواندند و زکات گوسفندانش را خواستند. ثعلبه گفت: یعنى چه؟ مگر ما کافر هستیم که باید جزیه بدهیم ، این ، همان جزیه است که از یهود و نصارا مى‌گیرند!
بروید به سراغ دیگران تا من با فرصت کافى در این باره فکر کنم و بتوانم تصمیم بگیرم و هنگام بازگشت نظرم را به شما اعلام دارم!
مبلغین پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم ثعلبه را رها ساختند و به سراغ مرد مالدار قبیله سلمى رفتند و نامه حضرت را براى او قرائت نمودند.
مرد سلمى فرستادگان پیغمبر را با خوشروئى و آغوش باز پذیرفت و گفت: این شتران من است خودتان ببینید هر کدام بهتر است ، انتخاب نموده براى زکات ببرید. مأموران گفتند: پیغمبر به ما نفرموده که به دلخواه خود بهترین مال را بستانیم، تو خود حساب کن و هر کدام مى‌خواهى بده!
مرد سلمى گفت: نه! ممکن نیست. من بهترین اموالم را به خدا و پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم مى‌دهم!
آنگاه زکات خود را از بهترین شتران جدا کرد، و فرستادگان آنها را گرفته به نزد ثعلبه آمدند و گفتند: تو چه مى دهى؟ هر چه مى‌خواهى بده تا ما برگردیم ، و زیاد معطل نشویم.


گله

 ثعلبه باز همان حرف نخست خود را تکرار نمود و با خودسرى گفت: این جزیه است، فعلا به جاهاى دیگر بروید، وقتى از همه گرفتید، و از همه جا فراغت یافتید بیائید نزد من. مأموران پیغمبر رفتند و از سایرین هم گرفتند و باز نزد آمدند  ثعلبه و از وى مطالبه زکات نمودند.
 ثعلبه‌ی خیره سر فکرى کرد و گفت: نامه پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم را به من بدهید، نامه را گرفت و براى دومین بار خواند، باز هم گفت: این جزیه است. شما بروید تا من فکر کنم ببینم چه باید کرد؟!
مأموران هم برگشتند و جریان را به عرض پیغمبر رساندند. حضرت فرمود: واى بر ثعلبه! واى بر ثعلبه! آنگاه براى مرد سلمى دعا فرمود.
 در همان موقع این آیه شریفه درباره سرپیچى ثعلبه از پرداخت زکات نازل شد:

 و منهم من عاهد الله لئن آتانا من فضله لنصدقن و لنکونن من الصالحین . فلما آتاهم من فضله بخلوا به و تولوا و هم معرضون(۷۵ توبه).

 بعضى از مردم با خدا پیمان بستند که خداوند از فضل خویش به ما عطا کند، زکات مى دهیم و از نیکوکاران خواهیم بود. ولى همین که خدا از کرم خویش به آنها عطا کرد، بخل ورزیدند و روى بگردانیدند، و از فرمان پروردگار خویش سرپیچى کردند.
 پیغمبر این آیه را براى اصحاب خواند. مردى از خویشان ثعلبه در آنجا حاضر بود. چون آن را شنید برخاست و رفت نزد ثعلبه و گفت: اى ثعلبه ! واى بر تو! خداوند درباره تمرد تو از اداى زکات آیاتى از قرآن فرستاده است .
ثعلبه از شنیدن این معنى ناراحت شد. آنگاه برخاست و آمد نزد پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم و عرض کرد: هر طور مى فرمائید من هم زکات خود را مى آورم ! حضرت فرمود: بعد از این که گفتى جزیه است ، خداوند به من امر فرموده که زکات تو را نپذیرم .
 ثعلبه برخاست و خاک به سر ریخت و ناله و فریاد راه انداخت ولى پیغمبر فرمود: من فرستادم و تو را از امر الهى آگاه ساختند، اما تو فرمان نبردى .
 ثعلبه سرافکنده و با حالى زار و پریشان از نزد رسولخدا بیرون رفت. کمى بعد پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم رحلت فرمود، و روح پرفتوحش به فردوس اعلا انتقال یافت . در زمان خلافت ابوبکر ثعلبه تعدادی گوسفند به رسم زکات آورد، و از وى خواست که زکات او را بپذیرد،ولى ابوبکر گفت: چون پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از تو نپذیرفته من هم نمی پذیرم.
 چون عمر به خلافت رسید، ثعلبه از او درخواست نمود که اجازه دهد زکات خود را بیاورد، ولى عمر نیز نپذیرفت! در روزگار خلافت عثمان هم آمد و مورد پذیرش واقع نشد! و بدین گونه ثعلبه‌ی دنیاپرست با خوارى زندگى مى‌کرد، تا  در پایان خلافت عثمان، با تیره بختى از جهان رخت بربست!
________________________
 داستان هاى ما، جلد نخست، على دوانى، به نقل از تفسیر ابوالفتوح رازى، ذیل آیه و منهم من عاهدالله .


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:









ارسال توسط سورنا
آخرین مطالب

آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
امکانات جانبی